تبليغاتX
.
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
باز هم صداي آشناي حرفها و خنده هاي تو!
شعر رفتن را زمزمه مي كني ولي در من آهنگ ماندن را بيدار مي كني!
نمي دانم چرا هر وقت اين صدا ها را مي شنوم, بي اختيار به خاطره هاي
كودكي مي رسم .به لحظه هايي كه خواب و خيال در روزها گم بود و شب
خالي از اين دغدغه ها... انگار ,
ترانه كودكي, بهترين ترانه ايست كه از ياد نخواهد رفت و كهنه نمي شود.
دستاني كوچك و گرم, براي نوازش يك عروسك!
دوستاني نزديك, آرزوهايي به بزرگي دريا و زندگي در لحظه و زمان حال!
بي تاب شدن براي يك گردش, براي يك ميهماني!
گم شدن در مدادرنگي ها و برگهاي سپيد دفتر نقاشي !
از همه چيز دور شده ايم.. از تمام بهانه هاي قشنگ !
و حالا..... كه بزرگتر شده ايم .........
حرف از فرداها, از زندگي, از ارزوهاي بزرگ و گاه محال! از دنياي پر از خيال!
من همه اينها را به خدا گفتم  من از اول بودن تا اخر ماندنم را ....
از اينكه چرا هستم و بايد باشم را پرسيدم ....
نمي خواهم بگويم اينجا كجاست و من كيستم!
اينها را هزار بار برايم گفته اند و من مثل يك مشق شب هزار بار نوشته ام!
واين بار هم , باز ...
از تو خواستم كه كمكم كني در پشت اين بن بست پر سوال نمانم!
و چقدر خوب به يادم انداختي در لحظه اي كه از هيچ همه چيز مي خواستم,
چگونه داشته هايم را در اين بي نهايت دنيا, بهترين داشته ها بدانم!
كاش هميشه يادم بماند حرفهايي كه گفتي... و حرفهايي كه گفتند....
چيزهايي كه مي دانست ولي برايش ارزشي قائل نبودم!
باوري كه داشتم, ولي هيچگاه برايم اينقدر باور كردني نبود!
تو راست مي گفتي! ............اينكه ..............
هميشه , آنچه كه تو مي خواهي مال تو نيست.
هميشه لحظه اي كه تو برايش تلاش مي كني, مي ماند و خاطره مي شود.
شايد در كودكي از تمام اين سوالها به دور بودم .....
ولي حس مي كنم كه اين روزها بهتر به دنبال بهانه هاي قشنگ زندگي ام!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:9  توسط شکوفه  |