تبليغاتX
.
شنبه یازدهم اسفند 1386
از حجم تنهايي مي نويسم. از خيالهاي در هم رفته ام.
از سكوتي كه در فضاي خالي اتاق ميان ثانيه گره مي خورد.
از دلم, از تمام خاطرات فراموش شده ام .
از عبور تند لحظه ها كه در نگاهم فقط يك پلك به هم زدن است .
از احساسم كه در رود زمان جاريست و مي خروشد .
از تمام لحظه هاي زندگي ...
و تك تك دقايقي كه هر كدام, نشانه اي براي حرف تازه ايست!!!
 ................!!!
آنچه من فهميده ام و باور دارم اين است كه نبايد همنشين مرداب شد و پوسيد!
اين را در تجربه تنهايي هايم درك كرده ام....كه....
اينجا زمين است و من مسافر روزهاي زندگي ...
سخت است !!!
ساده فكر كردن و در ترديد نماندن و وسعت آبي دريا را به زلالي يك بركه ديدن!
در شب بودن و از آفتاب گفتن! غصه دار بودن و خنديدن! خواب بودن و حقيقت راديدن!
اين انعكاس روزهاي زندگيست ....
من از درونم مي گويم . از همه سالهايي كه زندگي كرده ام و با هر كدام يك خاطره دارم.
انگار چيزي شبيه يك حس آشنا مرا از تمام انچه برايم سخت و باورنكردني ست مي رهاند.
... به آن اعتماد مي كنم ...
برايش حرف مي زنم. از خواسته هايم مي گويم. چيزي نمي بينم , اما احساسش مي كنم.
و چقدر اين احساس دوست داشتني ست .....
وقتي كه تو از آينده مي گويي , از آرزو ها و فرداها و آن فقط ترا به آينده اميدوارتر مي كند .
بي آنكه دلت را بشكند يا حتي از سختي راه بترسا ند!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:14  توسط شکوفه  |