از حجم تنهايي مي نويسم. از خيالهاي در هم رفته ام.
از سكوتي كه در فضاي خالي اتاق ميان ثانيه گره مي خورد.
از دلم, از تمام خاطرات فراموش شده ام .
از عبور تند لحظه ها كه در نگاهم فقط يك پلك به هم زدن است .
از احساسم كه در رود زمان جاريست و مي خروشد .
از تمام لحظه هاي زندگي ...
و تك تك دقايقي كه هر كدام, نشانه اي براي حرف تازه ايست!!!
................!!!
آنچه من فهميده ام و باور دارم اين است كه نبايد همنشين مرداب شد و پوسيد!
اين را در تجربه تنهايي هايم درك كرده ام....كه....
اينجا زمين است و من مسافر روزهاي زندگي ...
سخت است !!!
ساده فكر كردن و در ترديد نماندن و وسعت آبي دريا را به زلالي يك بركه ديدن!
در شب بودن و از آفتاب گفتن! غصه دار بودن و خنديدن! خواب بودن و حقيقت راديدن!
اين انعكاس روزهاي زندگيست ....
من از درونم مي گويم . از همه سالهايي كه زندگي كرده ام و با هر كدام يك خاطره دارم.
انگار چيزي شبيه يك حس آشنا مرا از تمام انچه برايم سخت و باورنكردني ست مي رهاند.
... به آن اعتماد مي كنم ...
برايش حرف مي زنم. از خواسته هايم مي گويم. چيزي نمي بينم , اما احساسش مي كنم.
و چقدر اين احساس دوست داشتني ست .....
وقتي كه تو از آينده مي گويي , از آرزو ها و فرداها و آن فقط ترا به آينده اميدوارتر مي كند .
بي آنكه دلت را بشكند يا حتي از سختي راه بترسا ند!
