جمعه چهارم مرداد 1387
شايد هنوز هم در يافتن نايافته ها گم شده ام ,
كه گاه اين چنين از اين دنياي پر از رنگ و لعاب خسته مي شوم!
شايد تصوير خواستن هاي من از زندگي براي قاب عكس ارزوهايم
كمي كوچك باشد!
نمي دانم....
دنبال واژه اي مي گردم براي تفسير اين حصار تنگ تنهايي انسان!
وباز تنها چيزي كه پيدا مي كنم تنها شدن در همين تنهايي ست.....
و من در اين جشن كوچك تنهايي, به ارامش مي رسم...
وقتي صداي ساكت سكوت, فضاي ذهنم را پر مي كند...
ومن به دور از تمام اين دلتنگي ها...پشت ديوار خيال....
در تار وپود ارزوهايم گم مي شوم...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:6  توسط شکوفه
|
یکشنبه یازدهم فروردین 1387
من, لحظه,زندگي,
واين يك اغاز دوباره از دفتر زندگي من است كه با بهار شروع مي شود...
با لحظه هايي كه هنوز بوي يا مقلب القلوب مي دهد...
درختاني پر از شكوفه هاي سفيد و صورتي ...
و باران بهاري كه به بهانه سيراب شدن زمين وسرمستي طبيعت مي بارد...
وباز با خودم مي گويم: 1 سال ديگر هم گذشت!
نمي خواهم از نداشته ها بگويم, چون هنوز هم خيلي از انها را ندارم.
نمي خواهم از ارزوهاي محال بگويم, چون ديگر برايم پوسيده اند.
وقتي خوب فكر كني...
مي بيني كه بزرگ شدن به اين نيست كه هر سال قد و وزنت اضافه شود...
بزرگ شدن در درون توست
در پشت احساس توست
در روح و در قلب توست
بزرگ شدن يعني اينكه ياد بگيري
چطور اهنگ درونت را با صداي قدمهايت يكي كني!
بزرگ شدن يعني اينكه حس كني كه فاصله دستهايت
با اسمان فقط به اندازه يك چشم روي هم گذاشتن است!
بزرگ شدن يعني اينكه بفهمي در زندگي بيشتر از انچه نمي داني,نمي داني!
بزرگ شدن يعني اينكه براي نداشته ها تلاش كني و شكرگذار داشته ها باشي!
و...............شايد...............
بزرگ شدن يعني اينكه باور كني, درونت هم باورش شده , كه باورش كرده اي!!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:11  توسط شکوفه
|
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
باز بوي بهار مي ايد, بوي نسترن و سوسن,
بوي سبزه هاي خيس, بوي لحظه هاي تازه شدن...
باز هم ميهماني جوانه ها در خاك و رقص پروانه در دامن دشت...
باز هم تكرار اهنگ نو شدن...
دلم بي قرار يك باران بهاريست, دلم پر از عشق و تازگيست....
دلم باز براي با هم بودنها تنگ است و حرفهايم پر از واژه ...
از شب سرد يلدا تا اولين صبح بهار , از اغاز جدايي ها وانتهاي ديدار...
واين تازه شدن و نو شدن......و.....
تجربه اي ديگر براي بزرگ شدن ....
كه با بهار مي ايد....
بهار مي رود اما اين احساس در من و قلب من مي ماند...
من براي حضورش جشن مي گيرم ...
من براي بودنش ترانه ئ مهر مي خوانم ...
به زندگي و زنده بودن عشق مي ورزم ...
به شاخه هاي سبز نارون وفادار مي مانم ...
..........
كه تا ابد سبز بمانم و سبز زندگي كنم ...
كه تا ابد راست بمانم و ايستادگي كنم ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:27  توسط شکوفه
|
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
باز هم صداي آشناي حرفها و خنده هاي تو!
شعر رفتن را زمزمه مي كني ولي در من آهنگ ماندن را بيدار مي كني!
نمي دانم چرا هر وقت اين صدا ها را مي شنوم, بي اختيار به خاطره هاي
كودكي مي رسم .به لحظه هايي كه خواب و خيال در روزها گم بود و شب
خالي از اين دغدغه ها... انگار ,
ترانه كودكي, بهترين ترانه ايست كه از ياد نخواهد رفت و كهنه نمي شود.
دستاني كوچك و گرم, براي نوازش يك عروسك!
دوستاني نزديك, آرزوهايي به بزرگي دريا و زندگي در لحظه و زمان حال!
بي تاب شدن براي يك گردش, براي يك ميهماني!
گم شدن در مدادرنگي ها و برگهاي سپيد دفتر نقاشي !
از همه چيز دور شده ايم.. از تمام بهانه هاي قشنگ !
و حالا..... كه بزرگتر شده ايم .........
حرف از فرداها, از زندگي, از ارزوهاي بزرگ و گاه محال! از دنياي پر از خيال!
من همه اينها را به خدا گفتم من از اول بودن تا اخر ماندنم را ....
از اينكه چرا هستم و بايد باشم را پرسيدم ....
نمي خواهم بگويم اينجا كجاست و من كيستم!
اينها را هزار بار برايم گفته اند و من مثل يك مشق شب هزار بار نوشته ام!
واين بار هم , باز ...
از تو خواستم كه كمكم كني در پشت اين بن بست پر سوال نمانم!
و چقدر خوب به يادم انداختي در لحظه اي كه از هيچ همه چيز مي خواستم,
چگونه داشته هايم را در اين بي نهايت دنيا, بهترين داشته ها بدانم!
كاش هميشه يادم بماند حرفهايي كه گفتي... و حرفهايي كه گفتند....
چيزهايي كه مي دانست ولي برايش ارزشي قائل نبودم!
باوري كه داشتم, ولي هيچگاه برايم اينقدر باور كردني نبود!
تو راست مي گفتي! ............اينكه ..............
هميشه , آنچه كه تو مي خواهي مال تو نيست.
هميشه لحظه اي كه تو برايش تلاش مي كني, مي ماند و خاطره مي شود.
شايد در كودكي از تمام اين سوالها به دور بودم .....
ولي حس مي كنم كه اين روزها بهتر به دنبال بهانه هاي قشنگ زندگي ام!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:9  توسط شکوفه
|
شنبه یازدهم اسفند 1386
از حجم تنهايي مي نويسم. از خيالهاي در هم رفته ام.
از سكوتي كه در فضاي خالي اتاق ميان ثانيه گره مي خورد.
از دلم, از تمام خاطرات فراموش شده ام .
از عبور تند لحظه ها كه در نگاهم فقط يك پلك به هم زدن است .
از احساسم كه در رود زمان جاريست و مي خروشد .
از تمام لحظه هاي زندگي ...
و تك تك دقايقي كه هر كدام, نشانه اي براي حرف تازه ايست!!!
................!!!
آنچه من فهميده ام و باور دارم اين است كه نبايد همنشين مرداب شد و پوسيد!
اين را در تجربه تنهايي هايم درك كرده ام....كه....
اينجا زمين است و من مسافر روزهاي زندگي ...
سخت است !!!
ساده فكر كردن و در ترديد نماندن و وسعت آبي دريا را به زلالي يك بركه ديدن!
در شب بودن و از آفتاب گفتن! غصه دار بودن و خنديدن! خواب بودن و حقيقت راديدن!
اين انعكاس روزهاي زندگيست ....
من از درونم مي گويم . از همه سالهايي كه زندگي كرده ام و با هر كدام يك خاطره دارم.
انگار چيزي شبيه يك حس آشنا مرا از تمام انچه برايم سخت و باورنكردني ست مي رهاند.
... به آن اعتماد مي كنم ...
برايش حرف مي زنم. از خواسته هايم مي گويم. چيزي نمي بينم , اما احساسش مي كنم.
و چقدر اين احساس دوست داشتني ست .....
وقتي كه تو از آينده مي گويي , از آرزو ها و فرداها و آن فقط ترا به آينده اميدوارتر مي كند .
بي آنكه دلت را بشكند يا حتي از سختي راه بترسا ند!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:14  توسط شکوفه
|
دوشنبه ششم اسفند 1386
بازهم براي تو , و ازتو مي نويسم ....
اي اولين و اي آخرين! اي بهترين و اي برترين!
من براي زندگي و زنده بودن
و هر چه که دارم به تو, تا ابد , مديونم !
مرا در تاريكترين تاريكي ها از خودت دور مكن!
من شعر بودن را از ياد تو دارم
و دستهايم هميشه برايت از خواسته هاو نداشته ها حرفها دارند .
دلم مي خواهد تا زنده ام تنها زمزمه ام آهنگ تو باشد و سرمشق زندگيم الفباي نام تو!
به تو پناه مي آورم در تاريكي ها و شكر مي گويم در خوشي ها و صبر مي كنم در سختي ها !
خداي من! آبي ترين آرزويم " درك وسعت و عظمت توست! "
تو همان پادشاه سرزمينهاي سبزي! تو همان نورپر از توحيدي!
اي سايبان سبز زندگي من! ........ دوستت دارم!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:46  توسط شکوفه
|
یکشنبه پنجم اسفند 1386
دلم برای نوشتن تنگ شده بود....
حتی برای همان حرفهای تکراری...
برای نوشتن از خاطرات گذشته و خیالهای آینده...
برای نوشتن از هر آنچه که در پشت بن بست ذهن می ماند...
برای نوشتن از تمام دلتنگی ها....
وشاید....
برای نوشدن و یک تکرار دوباره...
پس... دوباره سلام!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:27  توسط شکوفه
|